منطق چه می گوید ؟؟؟
شاید هیچ وقت مثل دیروز که از شدت گرسنگی بعد از پنج کلاس مزخرف و پشت سر هم به سیال بودن منطق ایمان نیاوردم . به عینه می دیدم که همه طی یک فرایند – گیرم ناخود آگاه چه فرقی می کند واقعا به خصوص این روز ها که خود آگاهه همه رفته توی ناخودآگاهشون و بر عکس - در حال تغییر ذائقه و مزاج هستند چنان که با چشمان مبارکم رویت کردم استاد از شدت فشار سیالات و جامدات در بطن خودش در حال پیچ و تاب و جهش و پرش هیدرولیکی بود و یک دانشجوی احمق می خواست نمره بگیرد و التماس می کرد و استاد انکار . اما همینکه استاد اجابت فرمودند دانشجوی محترم را مورد عنایت قرار داده به زبان فصیح به ایشان فرمودند که من شما را پاس می کنم !!!! این یک نمونه ی عینی از تاثیرات نیاز هاست در روز . جز این نیست که از همین تاثیر نیاز های روزانه می توان به چندین برابر بودن نیاز های شبانه هم برسیم چنان که اگر سر نخ را بگیریم در یک دادگاه شاید مهم تر از هر سند و مدرکی تاریخ عادت ماهانه همسر قاضی ملاک باشد برای تصمیم گیری و دلایلش هم کافی و مشهود به این خاطر که قاضی شب پیشین دچار وا خوردگی جنسی شده و همسرش او را از خود رانده ...
خنده دار می شود همه این جریانات وقتی که از شدت فشار حتی املای درست کلمات فراموشت می شود و بی سوادی مثل من که نمی تواند قهقهه را جای خنده بنویسد حال آنکه می خواهد و حتی انتخواب را با واو می نویسد و البته خیلی این املای انتخواب را دوست دارد در رسته بی پدرانی قرار می گیرد که می خورند و می کشند و بعد در اوج کله پایی یا احیانا با سری دونگ می نویسند . نوشتن پروسه ای پر از منطق است البته حتی همین نیز می تواند تحت تاثیر جریانات نیازی شکل گیرد . چه بسا اگر از من می خواستند داستان هایم را به ازای مبلغ اندکی در زمینه های شناعت ها و خفایای زندگی زناشویی به رشته تحریر در می آوردم . امید وارم گماان نبرید که من یک قلم فروشم . نه من یک نویسنده ام و اگر قرار باشد بین باز کردن مغازه ی لوازم التحریر و هزل نویسی یک را بر گزینم هزل نویسی را بر می گزینم تنها به این خاطر که حتی می توان داستان های ناب را در همین چهار چوب شناعت بار به رشته تحریر در آورد حال آنکه در فروشندگی تنها مساله ناب همان نفهمیدن تفاوت فروش و سود است و شاید هزار بار شکر که من اقتصاد کشاورزی قبول نشدم که اگر می شدم وضعیت من به طور مشخص کامل بود و یا به طور کامل مشخص بود که حتی اکنون هم من تحت یک فشار می نویسم و آن فشار خواب است ...
منطق شاید بگوید که کمک به پیرزنی که می خواهد از خیابان عبور کند و نمی تواند خوب است و باید به او کمک کرد چون شاید کسی به او کمک نکند اما اینکه از قبل کمک به یک پیرزن مفنگی که جانش از فلان جایش در می رود و امروز و دیروز ندارد و در نهایت اتفاقی است که می افتد ، بخواهی کلاست را از دست بدهی و با حذف یک درس یک سال دیگر در دانشگاه بمانی این دیگر می شود کاسه ای که روی آتش قرار گرفته و آشی در آن نیست و کلا" ضرب المثل فراموشم شد .
غرض از همه این سر درد آوردن ها و فک زدن ها و قلم فرسایی هایی که حتی تا اکنون می شود گفت بیشتر برای خود نمایی بوده تا ارایه مطلبی و احتمالا که چه عرض کنم قطعا زیادی چپ گرفتم ، این بود که منطق همیشه هم آن طور که می اندیشیم مطلق نیست با وجود همه شباهت های ظاهری این دو و حتی اگر که مطمئنا همواره ای هم هست ، که می خواهیم جایی محکم دستمان را بیاویزیم که مثل استالینگراد تلنگش در نرود و کم نیاوریم و در نهایت جایی باشد که بتوان گفت : با استناد به این حرفم درست است و عملمم موجه این جای دل نواز و بهشت برین نمی تواند منطق باشد چون خود منطق از نسبیت نسبی تر است .