اتوبان

سوال من بینهایت بار ساده است . پیرامون همه ی چیز هایی که بر زندگی یک شخص تاثیر می گذارد و شاید همین زندگی خود مادر زایشگر سوال من باشد . ادراکات محسوسات اشراق عرفان فلسفه و همه ی آنچه برای زیر و رو کردن زندگی ابداع کرده ایم یا حضورش مادر بزرگ تر و زایشگر تر ـ این صفت چندان عقلانی نیست می دانم ، صرفنظر کنید ـ طبیعت را خاطر نشان می کند .

پیرامون دیدی که هر گوناگونی در زیسیتن را در یک راه می بیند و هر راهی را مسیری و هر مسیری را مثل یک جادهه حد فاصل دو شهر شاید کوچکتر یک خیابان بلوار آزاد راه نه ... اتوبان . این روز ها بیشتر از هر چیز در ذهن جای می گیرد . چه نامش چه آغاز و پایانش ، قدیس نسل ماست اتوبان . مسیر های پر پیچ و خمی که در گذشته کوچه و پس کوچه و خزینه و گرمابه و مسجد بود را صاف می کند تا همان مسیری که در گذشته ساعت ها و سالها فاصله می انداخت برای رفتن از یک محله به محله ی دیگری را به دقیقه می کشاند . قدیس نسل ماست اتوبان .

ذات اتوبان رجعت به گذشته را عریان می کند . زمانی که خانه بر پشت یک حیوان سوار بود و انسان هنوز تعریفی به جز وسایل برای سفر کردن داشت .

اتوبان از روی هر چیز می گذرد ، خانه ، باغ ، ویلا ، خیابان ، برج ، مجتمع تجاری ، مسکونی ، آپارتمان ، مدرسه ، مغازه ... ولیکن رشته ی سوال از دستم گریخت ...

کجا می رویم... ما کجا می رویم... یا شاید ما را کجا می برند ؟

عطر : داستان یک قتل

 

 

فرض کنیم همه ی وجود یک انسان را در چند قطره خلاصه کنی همه ی آنچه وجود زیبا یا نفرت انگیز یک انسان را می سازد. قطره قطره  شیره ی وجود یک نفر را بکشی و بعد جهانی را با آن عریان کنی ، به خود بیاوری ، بهشت را زمزمه کنی و در همه ی این لحظات ایمان داشته باشی که می دانی چه می کنی و با دستمالی بر فراز سر های خالی از ایده و آرمان بشریتی که می خواهند بهشت را با چشمانشان بر زمین ببینند تا ایمان بیاورند پرواز کنی .

فرض کنیم انسانی را بخواهی ، جسمی که بویش مشام روحت را تحریک می کند ، همه ی خاطرات را برای زنده کردن بویی که روانت را تکان بدهد زیر و رو کنی ، شبحی را در درونت رشد بدهی که زهیر وجودت شده ، خیالی که می دانی جایی در واقعیت ندارد ، عشقی که از جسمت خارجت می کند و بتوانی همه ی این عظمت را در قطرات یک عطر خلاصه کنی .

جایی برای درنگ نیست ، که این نیک است یا بد ، پارسایی است یا کفر ، انسانی است یا حیوانی ... یک شانس برای تبدیل کردن واژه ی ابدیت به صفتی مثل بینهایت ... یک شانس . یک لحظه . یک انتخاب و نه حتی انتخواب .

برای بیرون کشیدن عشق از عمق وجود راهی جز توسل به حواس نیست . بویی که هرگز فراموش نمی کنی ، صدایی که بار ها در گوش هایت بازتاب می شود ، نرمی بدنی که زیر انگشتانت تجسم می یابد ، درخشش حضوری که نگاهت را سیراب می کند ، طعم بوسه ای که زمان را متوقف می کند ... همه را در قطره ای جمع می کنی و تا آخر عمر کنارت حمل می کنی ...

چه کسی برای این قطرات زندگانی عشق زندگی اش را نمی کشد که تا ابد او را احساس کند ؟

و چیزی که به سختی می توان باورش کرد : عشق قدرتمند تر از مرگ است .

 

شب

اعترافی طولانی است...

شب اعترافی طولانی است ...

فریادی برای رهایی است . شب فریادی برای رهایی است ...

و فریادی برای بند ... شب اعترافی طولانی است ...

 

شب ابتدای ترس است . برای دختران پیچیده در بکارت ، برای زوج های شیفته قدم زدن شانه به شانه ، برای مردان تنها . شب جایی برای نفس کشیدن است ، فرصتی برای سکوت ، زمانی برای کور شدن و شاید سرشار شدن . شب فراری است از شلوغی . شب صدایی است که شنیده نمی شود . صدایی زیر آب . شب ابتدای ترس است . همه ی آن چیز هایی که به چشم نمی آیند در روز شب سر از آب بیرون می آورند . شب جزیره ی جلبک های نورانی است . شب توهینی به سگ دو زدن های روزمرگی است . شب خیانت به بنیان دروغ است . شب نفرت آفرینش است . شب حماقت خاموشی است . شب ...

شب های شهر های کلان بوی خون می دهد . بوی دهان های بسته شده . بوی بدن های عریان شده . بوی هراس از زمستان های آدم کش . بوی نگاه های مسموم ، چشم های خیره ، بدن های عرق کرده .

مرا از شب بیزار کردند ...

من به زندگی مظنونم ولیکن شب از من می گریزد . شب مالامال از مرگ است .

بدون شرح

ممکن است حرف هایم تمام شده باشد یا از آن بدتر ، اینقدر به همه چیز و همه کس مشکوک شده ام که دیگر میلی به نوشتن ندارم . این نماز من بود که الان از بیخ و بن ایمانش زیر سوال رفته است . ترس شده است وسیله ، لرزیدن عادتم . تنها انکاری و دیگر هیچ . نظر ندهید چون سپر و کلاه خودم سر جایش محکم شده و من گناهی ندارم ... وقتی که جا نمازم قلم و کاغذ بود نه کیبورد و صفحه ی مانیتور دیگر دکمه backspace معنایی نداشت .

من دیگر نه گوش می کنم و نه می بینم . قضاوت می کنم . سیبری من پیله ای و دیگر هیچ . عظمتی نمانده حتی در سوراخ کردن معده و رنگین کردن دنیا ...

اخبار دنیا تا ابد همین خواهد بود ... من تو را می کشم تو مرا می کشی ... و دنیا مملو از انسان می شود چون : " ... هنوز خداوند از انسان ناامید نیست ." امید انسان هم که اصلا مهم نیست که حتی اگر بود کاری هم از پیش نمی برد که اگر قرار بر از پیش بردن بود تا کنون همه ی دنیا را ربوده بود نه خانه ی همسایه اش را ...

تو و زهد و پارسایی ... من و عاشقی و مستی .