سال نو ... مبارک .

حرف از نسبی بودن مقدسات و مناسبات و مناسک و معابد زدن همانقدر تکراری است که اجابت مزاج در طول حیات برای یک بشر سالم و متعادل و نه حتی پیرمردی مبتلا به سرطان پروستات یا نارسایی کلیه ، حتی برای خودم که گویی از یاوه بافی خسته نمی شوم .

دو دسته اند . یا شاد ، یا ناراحت . مهم نیست که چه رویداد منتظره وغیر مترقبه و حتی با ترقه ای روی داده باشد که بشود رویدادی که تاثیری بگزارد بر احوالی و پیچیده شود حال و احوالات و آدم حتی اندکی دگر شود . آدم ها هنگام تحویل سال نو و اگر مثل هر کسی جز من دور اندیش و حتی روزی و هفته ای پیش از آن یا افسرده اند در خود گرهی گم که دیگر به ساعت تحویل و دعای مذکورش نمی اندیشند یا آنچنان شاد که تنگ ماهی را پنجاه بار شستشو می دهند تا مبادا ماهی از بیماری انگلی هنگام تحویل سال مرده باشد و چشم شور و بد کور ، سالشان همگام با بدبختی باشد .

لحظه ای هست که می آید و می گذرد و من حتی به درستی نمی دانم این قرار داد سال و ماه و هفته از کجا آمده چه رسد به ساعت و دقیقه و ثانیه و صدم ثانیه ای که با دقت محاسبه اش می کنند و نه حتی فکر می کنم که لحظه تحویل سال مشغول انجام کدامین فریضه مستحب و بعضا مکروهی هستم . لحظه ای . که می آید . و . می گذرد . مثل همه لحظه های دیگری که برای خودمان به عنوان شروع مجدد ابلاغ رسمی می کنیم به تک سلول ها و در نهایت ما تحت مبارک و فراخمان رخصت حرکت نمی دهد و باز می نشینیم و زندگی مچاله می شود زیر همت بلندمان که عرش را در لحظه می پیماید و آرمان را در سال نوری به مرحله ظهور که بچرخ تا بچرخیم و لج در لج اندر لجبازی با لجنی که در خود است .

سال پیش هنگام تحویل سال نو در خیابان رانندگی می کردم . درست خاطرم هست که پشت چراغ قرمز بودم و نه حتی چراغ به یمن سال جدید چون چمن سبز شد و نه حتی آن چهار راه پر بار تر و شکوفا تر . الان آن چهار راه تبدیل به توده ای از خاک و تیر آهن شده و به عبارتی می پیوندد چنان که پیوسته است به کارگاه های عظیم کاریابی و راه سازی و چراغ راهنمایش به نقطه ای دور نقل مکان کرده که به طور دقیق پنج چهار راه با آن خانه سابقش فاصله دارد و به عنوان چراغ چشمک زن یک میدان از آن استفاده می شود و میزان توجه به چشم های سه گانه اش که انسان را به اساطیر یونان باستان متصل می کرد به مقدار بسیار زیادی کاهش یافته است و من این چراغ را از یادگاری که رضا و امید روزی بر آن نوشته بودند تشخیص دادم و احسنت گفتم به صرف جویی شهرداری و استفاده بهینه در سال همت مضاعف و کار مضاعف که فلان جای مبارک همه را سرخ فرمود به خاطر دو کاره بودن و کار دومی که چیزی جز مسافر کشی نبوده .

در همه این سالی که گذشت به جز همین لحظه اکنون که به یاد آن لحظه افتادم دیگر حتی یکبار به خاطر نیاوردم که کجا بودم و چه کردم . هرچند امسال را اگر در ترازو بگزارم کفه اش رو به لحظه های شاد می چرخید و می چربید به خاطر گشتاور نیروی خوشی هایی که داشتم و آشنایی هایی که بر من مستولی شد و به واقع قدمشان بر تاج سرم مبارک .

نه هیچ سال تحویلی و نه هیچ سالروز تولدی شاد نبودم . پیر شدن با هیچ نگاه و بینشی مگر افزون شدن بر تجربه نیکو نیست که آنهم آنقدر مثال نقض یافته که به جرات می شود به نا خلف بودن برهانش نظر داد و نظر را با استدلالی بیضوی تر اثبات کرد . پیر شدن حس مزخرفی است حتی برای جوانی مثل من که قبل از هر چیز دیگری در آیینه مو های سفید شده اش را می بیند که فراتر از تعداد انگشتان دست شده اند بی آنکه کار در آسیابی در کار باشد برای کسب در آمدی و نه حتی کتیرایی که خوش تیپ ترش کند و متحیر هم خودی که ایستاده مقابل آیینه و هم خودی که در آیینه است که "این غریبه  کیه از من چی می خواد "

روح زندگی که بمیرد روح آدمی به خنده می افتد و مرگ متحیر نظاره می کند و عزرائیل استعفا می دهد و خدا سرگشته می شود که چه شد که اینگونه شد . ملایکه ی در رکوع و سجود دست بر شکم گرفته از دل درد به خود می پیچند و صف یک صد و بیست و چهار نفری پیامبران که هزارش را جا انداختم نمازشان را نعوذ بالله می شکنند تا ببینند که کدام حیوانی است این گونه ترک بر تکامل نسلی منحصر به فرد انداخته است . اسرافیل انگشت به دهانی که ما تحتی را مثل می زند که آخر من چه کنم ، بدمم در این سوراخ را باز هم منتظر بمانم  . جبرئیل تخمه می شکند و پشک می اندازد بین اسطیری که برایش ساخته اند تا کدام یک را برای آخر الازمان انتخاب کند که مبادا بال هایش اضافه بر افسانه بسوزد و ندانسته گرفتار مامون شود و او بد عهدی اش را با تیزی پل صراط بدهد .

تمامش می کنم این روده درازی نیمه شب را از آنجا که نه سر رشته ای در زیست شناسی و اعضا داخلی بشری که خودم یکی از آنها باشد دارم و نه انگیزه ای برای نتیجه گیری از سالی که در نهایت فرقی داشت اما فرقش را مجالی برای ابراز به دماغی نبود . هر چند فرقش هم دستی بر اراده او نداشت و ایستادنش منوط به حضور آنکه می دانم و می داند و می دانیم که اگر نبود زانو می زد بی تفاوتی همچون همیشه که اینبار شاید نه ... حتما به زانو می نشست و قطره ی اشکی از گونه مسیح ...

همه سکوتم ... لحظه ای برای سخن گفتن ...

راهی نیست . همه به طور مداوم در حال حرف زدن هستند و صدای من مثل زجه آدم های یک شهر که گم می شود در آوایی که حتی در کوه هم شنیده می شود . آوایی که به آن صدای شهر می گویند . آوایی که از یک شهر بلند می شود و طبیعت را به گند می کشد . صدای آدم ها حرف هایم را می بلعد و من دیگر حتی صدای  Jeff  را هم نمی شنوم . می خواهم دهان باز کنم آهنگ زیبایی قیچی به دست از راه می رسد . رشته کلامم از ریشه بریده می شود . شاید همه تنها گوش هایم را می خواهند . کسی از من نمی پرسد . همه نظرم را می خواهند . کسی بهایی به منظره های نگاهم نمی دهد . مشکل از کلماتم نیست . واژگانمان مشترک است . کسی ورای مغزم را نمی بیند که اندیشه ام او را آزرده کند . من فرشوگاه زنجیره ای هستم . هر چه می خواهید برای تحملم از من بخرید را به شما می فروشم . گشتن و پیدا کردن جنس در مغزم ساده است . آنچه بخواهید را از میان گفته هایتان بیرون می کشم . من اداره بازیافت حروف اضافه هستم . این وبلاگ سطل زباله است . ساعت کاری من همه روزه از 8 صبح تا 11 شب وقت خواب مرغ هاست . از من دزدی نمی شود . اینجا سمساری نیست . جنس دسته دوم در آن فراوان است . من از همه می دزدم . از تیتر این وبلاگ دزدی است تا همین جمله ای که نوشتم که " از تیتر این وبلاگ دزدی است " و شاید حتی همین نیز . جیب های شما با دستانم بیگانه است اما سخنانتان پر از آنچه که حتی با خودتان بیگانه است . ابناری ممن پر از درد هایی است که حتی یکی را امتحان نکردم . موش های آزمایشگاهی . بهترین راه فراموشی یک درد گرفتار شدن به یک درد بزرگتر است . آسودگی یک خیال مضحک است برای وقت هایی که نشئه باشید یا چت . کارخانه رویا سازی Fayyazi B Bros. در خدمت همه آرمان از دست دادگان عالم است . بِبُر و بِبَر . زخم کهنه . نمک خورده . پوسیده . با چوبی لای آن . ارزان و فراوان . ریمل هزار مژه بورژوا . نگاه خسته ی پیرمرد های دنیا دیده و به دنیا نرسیده . مشکل عشقی خریداریم . بی پولی ارزان تر از همه جا . جان آدمی مفت . اندیشه آدمی هم قیمت بلیت های کاغذی اتوبوس . سرویس ایاب و ذهاب حاضر است . بدون پول خرد سوار نشوید . دستگاه کارت خوان خراب است . مرکز دچار مشکل است . دروغ در انواع سایز ها هم اندازه قد و بالای رعنای شما . فال حافظ با تفسیر پست مدرن . ریاضی مدرن در چهار چوب مکتب فرانکفورت . قطره چکان برای آبیاری چنار و سروِ ناز و الناز و مهناز و ساناز و ایلناز. کلاه در اندازه های همراه شما . شعر ها و ...شعر های شما را با بالاترین قیمت و رها شده در سطل زباله ارشاد خریداریم . به چند دوشیزه محترمه برای کار در طبقه دوم قصابی نیازمندیم . عینک هری پاتر جهت انتلکچوال های ژیگولو . شلوار XXX Large برای رَپِر های خوش ذوق . پنیر برای خوردن و قورباغه برای جا به جا شدن . حراج یکساله به مناسبت عید نوروز .

دریغ از همه فحش هایی که حتی ...

تا کی ... تا کی که چی ؟؟

یاسمین از ترس گفت . نگاه کردم و دیدم این ترسی که اینهمه لفاظی کزدم برایش هنوز هم شاخه و ریشه دارد . ریشه هایش در خانواده است و شاخه هایش برایمان رقص بندری مرود در دارالرحمه و ما کودکانی که از روح می ترسند ... رها رها ...

آهنگ گوش میدی ، با دوست هات می روی بیرون ( اگر دوستی باشه که لیاقت این واژه را داشته باشه که به شرافت بر باد رفته یک نسل از کمیابی و نایابی است که این واژه و معنایش مقدس شده ) ، قدم می زنی و نگاه می کنی ، کتاب می خوانی و بحث می کنی ، فیلم می بینی و نقد می کنی ، دل خوش می کنی و از دل خوشی هایت کنده می شوی ، گریه می کنی و دلت را باز می کنی ...

دل می بندی به دروغ هایت و آرزوی جایی و روزی را می کنی که دیگر نخواهی دروغ هایت را با خودت و دیگران مرور کنی ، آرزو می کنی فقیری مقابلت قرار نگیرد که تو از حقارتش خجالت بکشی ، که مجبور نباشی هر روز پریود باشی بی آنکه کودکی متولد شود مه تو بخواهی کتاب فالاچی را بخوانی ، که جایی نداشته باشی برای رفتن که مطمئن باشی نه خانه است و نه جایی که آزارت بدند و امنیت برای یکبار توهم نباشد .

مرا بفروشید به یک سکه ی سیاه . خودم خریدارم . به من بفروشید به هر آنچه می خواهید . گران بفروشید و ارزان بخرید . دنیا متعلق به شماست ولیکن سندی ندارد . ثبت احوال دنیا تعطیل است به خاطر مرگ مسئول دفتر خانه . باران و چمن و درخت و دریا و شبنم و آرزو و امید و ایمان و پیمان حق شماست . همه چیز در عقد شماست . عقدی که مهریه اش یک بند است . مهریه ای که به جای هدیه در انفرادی است . چه کسی هنوز می تواند فریاد بکشد که بزرگترین فضیلت آگاهی است جز مولا و مادری که مریدش بود و می گفت : خوش به حال آنکه کره خر آمد الاغ رفت .

همه شما ، حتی خودم تنها ایده هایی هستید برای قصه شدن . یا اسطوره می شوید یا داستان کودک و نوجوان گروه سنی ج که حتی در بیست و دو سالگی هم به رده بندی کتاب نگاه می کنم مبادا خارج از گروه سنی ام باشد . شما ایده هستید و من راوی . قلم در دست من است و داستان مربوط به شما . من نه قاضی هستم و نه حتی راضی . شما نه ضد قهرمانید و نه سیاهی لشکر . کارگردان در گیر زایمان دخترش است و تهیه کننده مشغول نظارت بر عروسی مادرش . مردم رها هستند در صحنه ای که باید مجذوب کند و لیکن مردود کرده .

تا کی ؟ تا کی می شود گفت که چی و باز سر را به زیر انداخت و نیشخند زد و گفت : می گزرد یا آنطور که من می گویم می گذرد ، شما می گفتید یا من ، درست می گفتید یا من ، درست را خوانده ای یا نه ، گلایه کرده ای یا نه ؟ شکایت برده ای یا برده ای هنوز ؟ چه کسی می گفت بودن یا نبودن ؟ حق داشت . خانه از پای بست ویران است .

و من هنوز در آشپزخانه می نویسم چون نیمه شب است و خواب دیگران حیاتی تر از حیات نوشتاری من ...

آیینه های دروغ گو

مهم نیست این آیینه کجا واقع شده . از چه زاویه ای به آن نگاه می کنید یا حتی برای کدامین دلیل به آن خیره مانده اید همه آیینه ها دروغ گو هستند . حتی اندکی صداقت در وجود هیچ کدامشان نیست .

رو به روی آیینه قدی خانه ات می ایستی و صورتت را نگاه می کنی و بی آنکه یاد شعر فرهاد در ذهنت زنده شود با خودت می گویی : امروز چقدر خوش تیپ شدم . در آیینه رو شویی نگاه می کنی و ریش هایت را اصلاح می کنی و فکر می کنی شقیقه هایت را صاف از کار در آوردی . سوار تاکسی می شوی و از آیینه بقل راننده دختری که روی صندلی عقب نشسته را دید می زنی و پیش خودت فکر می کنی : عجب تیکه ای . از مقابل بانک ها و شرکت های پر زرق و برق رد می شوی و تصویر تمام قد خودت را می بینی که با مرز شیشه ها تکه تکه شده و باز توهم می زنی که : خداییش امروز خوش تیپ شدی . به خرید می روی . در تک به تک مغازه ها آیینه است حتی در ترشی فروشی و عطاری .

این نیاز به دیده شدنی که هر روز خودمان به آن پاسخ می دهیم همه دروغین است . همه ما می دانیم که آن شخصی که می بینیم در آن سوی آیینه ایستاده و شبیه ماست اصلا وجود ندارد . یک تصویر مجازی است که متصور می شویم هست . این تصویر از معدود سر گرمی هایی است که هرگز از آن خسته نمی شویم چون همواره ناشناخته است . بسیاری به سختی می توانند باور کنند که آن چه در آیینه می بینند خودشانند .

غرض از همه این مقدمه چینی ها جملات ساده ای بود : چرا همیشه دنبال دم خودمان می دویم . از دوستانمان می پرسیم که به نظرشان ما چطور آدمی هستیم . خودمان یک تصور از خودمان داریم و به تعداد اطرافیانمان تصویر و تصور هست . احتمالا عاشق کسی می شویم که تصویری که از ما دارد بیشتر خوشایندمان باشد یا حداقل آن تصویر را به نحوی خودمان شکل داده ایم و در نهایت همان تصویر در تقابل با خودی که از خودمان متصوریم قرار می گیرد و همه با هم کله پا می شوند . این همه شروع دوباره برای چیست ؟ برای آنکه تصویر بهتری بسازیم . دم از نسبیت نمی زنم . حرفم نگاهی است که به جای متفاوت دیدن اطرافش به طور مداوم تنها خودش را متفاوت می بیند و در نهایت دچار خود گه پنداری یا خود داف پنداری می شود .

حیف از دیدی که می تواند اینقدر سیال باشد در جسم صلبی چون واقعیت و تنها صرف انقباض و انبساط خودی می شود که در میان خود های دیگر نخودی بیش نیست .

برای احمد

اینهمه سال که برادرم بودی و هفت سالی که تو بودی و من نبودم ... حیف از تو که برادری مثل من داشته باشی که به واسطه ی خاطرات تلخی که از تو در ذهن دارم هر کجا نشستم نواختم تو را با هر آنچه می توان غیبت نامید و بد گویی . حیف از تو که بخواهی این همه برای برادری که رسم برادری نمی داند مایه بگزاری و من جفتک بیاندازم و تو هیچ نگویی .

زور داشت و دارد که تو پسر خوبه باشی و من پسر بده . که همه جا حرف تو باشد و من . مهم نیست که تو چه کردی و چه می کنی و وقتی که من با " که چی ، که چی " گفتم راه می روم و مفت می خورم و می نویسم و به تمامی هتل بودن خانه را به اثبات میکنم چطور تحمل می کنی .

همه این سال ها دنبال بهانه بودم برای کوبیدنت آخر رویم سیاه شد . اینهمه پرچم منطق را بر دوش کشیدم و آخر چنان خود را به رنگ فضولات کلاغ در آوردم که خود کلاغ و مثل معروفش رو سیاه ماند . گیرم جای این حرف ها اینجا نیست ولی جای بهتری برای خود شکنی پیدا نکردم که بگویم چقدر من نفهم و بی شعورم که با اینکه می دانستم حقی اگر باشد با توست باز هم می نشستم و بهانه می گرفتم .

حتی اگر بر زبان نرانم و به رویت نیاورم و اعلامیه رسمی صادر نکنم باز هم تو بهترین برادری هیتی که ممکن است نسیب جانوری مثل من شود .

متری برای بدبختی ...

از شکستن سر و دست و امراض لا علاج تا انحراف بینی و عمل زیبایی و ساکشن چربی های اضافی . از جدایی پدر و مادر تا دعوای خانوادگی بر سر تعداد طبقات کیک تولد . همه همیشه خودشان را بیچاره ترین انسان روی کره زمین ترسیم می کنند و به جا و به موقع سوسک حمام می شوند و هنگام دعوا رستم دستان . انبساط و انقباض آدمی تا سر حدات جنونی که به سادیم یا مازوخیسم لحظه ای می رسد .

درد و زجر و شکنجه روحی و فلاکت در خانواده و بی آبرویی بیرون از خانواده و تجدیدی و مشروطی و اخراج از دانشگاه و بی پولی و خیانت دوست دختر و شکست عشقی و سوختن خانه و به سرقت رفتن ماشین و تصادف با تریلی و له شدن پتی و پاپی سگ های آقای پتی بل و خدمت سربازی و تجاوز به عنف و زندانی بودن در اتاق خود و بد شدن جنس مواد و نزولات آسمانی و فضولات آسمانی و قهر و غضب الهی ، که الهی ، رها شود از مزاج دمدمی و وام ازدواج و ازدواج دانشجویی و دانشجوی اخراجی و اخراجی کم فروش و کم فروش بی جنس و بی جنس بی پول و بی پول نا سلامت و نا سلامت نا توان و نا توان خسته و خسته ی شکسته و شکسته ی درمان ناپذیر...

بیا قطار کن همه فلاکت های دنیا را که نمی دانم کدام دین یا ادیان ابراهیمی یا اسماعیلی یا رضایی یا ... می گفت که این ها همه عین لطف است و بگو لطف حضرت عالی کوتاه و ندیدنتان ممتد که ما نخواستیم داوری ... که چی ؟

مرد را دردی اگر باشد خوش است / درد بی دردی جزایش آتش است

اینهمه نشستیم و بر فلاکتمان خندیدیم و گریستیم چه چیزی عوض شد . هر کسی هر جایی با هر وضعیتی با صورت می خورد به حقیقتی که نیچه عنوان می کرد : آنچیز که مرا از پای در نیاندازد قوی ترم می سازد . پس دیگر چه جای بحث است که بنشینیم و فلاکتمان را با هم تقسیم کنیم .

سکوت از سر نداشتن حرف زیباست ولیکن سکوتی که پشتش فحش های فرو خورده است تهوع آور درست مثل خود فحش فرو خورده ...

برای ...

نیستی . نیست شدنت را نظاره کردم . بی هیچ تلاشی . رفتی و رجاله هایت ماندند . ماندند و من ناتوان از به هم ریختن ردیف مروارید هایی که ورای ساحلی سرخ داستان ها ساختند از بودن با تو . من هم بودم اما داستان هایم هیچ وقت در مورد تو نبود ...

بی شرمی من و نبودنت . بار ها و بار ها نوشتم . گریستم بر مسیح باز مصلوب . کتابی که بانی آشنایی بود . اسم کازانتزاکیس تو را به خاطرم می آورد . می گفتی باید مسیح را عریان در خیابان به صلیب کشید . می گفتی اگر مسیح بود خودش خودش را به صلیب می کشید . میخ در دستانش می کوبید و یک لحظه بر کشتن خودش درنگ نمی کرد .

یاوه بود حرف هایی که از ماندن و پارو زدن می گفتی . چرند بود ستایشت از اراده معطوف به قدرت . حرف مفت بود همه امید هایی که به دخترکان گریز پا از خانه می دادی . اینهمه جمع کردی و اجتماع ساختی و ایده پرورش دادی و استعداد کشف کردی . همه بیهوده بود . پست تر از همینطوری . امروز باور انسان ها را با رفتارشان متر می کنند و حمام و تیغ لخت و سیگار  zest هیچ کدام حتی لحظه ای ارزش نمی دهد به همه زجر هایی که کشیدی و الطافی که کردی .

دون پایه تر از اینکه انسان کوله بارش را خودش حمل نکند و باری باشد بر وجود سراسر درد دیگران ... بار برداشتی اما نه از من . خرداد امسال آخرین بار . گفتی من دیگر نمی توانم . گفتی بریدی . گفتی و گفتی و گفتی و وقتی حرف می زنند من ساکتم . من همیشه ساکتم .

کاش بودی . می دانم که حتی همین نوشته سزاوار همچون تویی نیست ولیکن چه کسی به سزایش رسیده که تو برسی . از تو برای یک نفر گفتم . می دانستم که می فهمد . تنها یک نفر . کاش بودی . گیرم جسم آنهایی که دست پایین تنه شان را گرفتی چوب های صلیبت بودند چرا من باید وامانده ای باشم که صلیبت را در فکر م حمل می کند .

کاش بودی ... میان این رجاله هایی که ... کاش بودی .

سر کلاس ...

دستی که کار می کند جایی برای قلم ندارد . دستی که قلم در آن صندلی می سازد تحمل داس و چکش ندارد . کسی که می خواهد گریه کند در ردیف وسط نمی نشیند .تاریکی ردیف آخر کلاس به خاطر سوختن لامپ است . باران چشم دختر از زمین به آسمان می رود . هنر مند کلاس روی دو برگ برگ روی هم می نویسد . دانشجو ها با ما تحت استاد آشنا ترند تا چهره اش . استاد به خاطر تابلوی سیاه کم تر از دانشجو ها گرسنه می شود . استاد هنگامی که سوال می پرسد به موزاییک های کف نگاه می کند . میز و نیمکت های کلاس مثل صندلی های اتوبوس است . روشنفکر ها زیر دستیشان برای جزوه نوشتن کتاب است . همه دیوار ها مهتابی دارن. بالای مهتابی کلاس عکس دو و گاهی سه نفر هست . دهنه کولر ها رو به پنجره ها باز می شود . فیلسوف کلاس نمی فهمد چرا سر کلاس همه ساکتند . استاد با تخته درس تلگراف زدن می دهد . شاگرد زرنگ تاریخ نویس می شود . عاشق کلاس تنها کسی است که به برگه هایش و سر نفر رو به رویش نگاه نمی کند . بیش فعال خودکارش را ذره ذره قورت می دهد . من جوهر خودکارم را تف می کنم. خنده های کلاس صدای حیوانات به چرا رفته را بلند تر می کند . من بدون زیر دستی تنها می نویسم ...

 برای ... می نویسم ... تنها می نویسم ...

آینده ای که نیست ... دیروزی که سرمایه است ...

من دیروز فهمیدم که یعنی چی . حرفی بزنی و باوری نداشته باشی به آن . باوری نداشته باشی به همه بر سر کوبیدن و سر به  دیوار کوبیدن . دیروز فهمیدم که نبودن به اندازه بودن بی معناست . دیروز فهمیدم که این همه آدم سر خودشان معطلند ولی سر همدیگر بیشتر . فهمیدم که وقتی فحش می دهم کسی جز خودم مخاطبم نیست . فهمیدم برای همین فحش هایم بی اثرند چون همه شان در موردم مصداق دارند . فهمیدم که فحش هایم را می فهمم اما بدون جواب همه یاوه اند . دیروز فهمیدم که چقدر از نوشته هایم می ترسم . فهمیدم اسیر نوشته هایم شدم . اینقدر بیچاره که برایم از فکرم با ارزش تر شدند . فهمیدم که فکرم دور خودش می پیچد و با هر گرهی که می خورد بیشتر به خودم می بالم چون نمی فهمم فکر می کنم درست فکر می کنم . دیروز فهمیدم که در میان همه آهنگ ها دنبال یک فحش هستم که با وضعم جور در بیاد اما نمیاد . فهمیدم می خوام با فحش داخل آهنگ همذات پنداری کنم اما نیست آهنگی که درست و حسابی فحش بدهد . راستش این را یکم دیرتر فهمیدم که سگی هستم که دنبال یک ماشین می دود . اما دیروز فهمیدم هر بار که ماشین می ایستد و من به ماشین می رسم منتظرم لگدی نثارم شود و نمی شود. اشتباه فهمیدم که کنت مونت کریستو دنبال انتقام بود . درستش این بود که دنبال آیینه ای بود که خشمش را که " تنها خشم برایم مانده ، سلاحم را از من نگیر " سر آن کسی که در آیینه می دید خالی کند . الان فهمیدم که شاید خشم نبود و نفرت بود . شاید خود الکساندر هم درست نمی دانست که چرا اینقدر این دو با هم همراه شدند . دیروز فهمیدم که خشم و خشونت و نفرت و عشق مثل کانوایی در دست و پای بچه گربه ای به هم پیچیدند و گربه می خندد تا وقتی که کلاف کانوا دور گلویش حلقه شود و بمیرد . دیروز فهمیدم که نصف جفتک هایی که انداختم داخل دانشگاه خورد بیخ ما تحت خودم . دیروز فهمیدم وقتی وضعیت قاطی بشه گرگ و میش قبل شب و قبل روز فرقی با هم نداره . دیروز فهمیدم که باد بیشتر به تغییر شبیه تا باران و برف . دیروز فهمیدم خونی که اسانسش HIV  باشه بیشتر می ارزه حداقل با یک سرنگش میشه یک بچه پولدار را وسط شهر لخت کرد . دیروز هیچ اتفاق خاصی نیافتاد . نه کسی مرد نه کسی دنیا آمد نه من به جایی رسیدم نه کسی چیزی بهم گفت نه تعداد بازدید کنده های وبلاگم زیاد شده بود نه داستانی نوشتم که خیلی باهاش حال کنم و نه حتی با کسی که (       ) دعوام شد . نه هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی ... دیروز فقط فهمیدم که حتی نمی فهمم که نمی فهمم ...  

برای نوروز...

از یک سقف و چهار دیوار برای یک ماجراجوی صخره نوردی تا تختی خالی برای مادر همان آدم که دچار حمله قلبی شده و می خواهد در یک بیمارستان مجهز باشد ، مهم نیست که انسان چقدر قدرتمند یا ثروتمند است در نهایت هر کسی به هر شکلی می خواهد دنیای کوچکش را در مشت و میان انگشتان هرچند بزرگش حفظ کند . مثل دختر بچه ای که تا چند وقت دیگر هنگامی که می گذرد از روز های عید و نگهداری ماهی در تنگی که باید خاک بخورد دیگر میسر نیست ، ماهی را در دست دارد و همانطور که رهایش می کند توی سطل زباله و نه مثل تبلیغ های سینک ظرف شویی در میان آب شفاف ، اشک می ریزد بر ویران شدن خانه امیال و آرزوی چند روزه ی ماهی کوچک صمد بهرنگ .

هیچ کدام از ماهی های گلی و قرمز کوچولوی که برای شب عید از یک ماه قبل از عید به فروش می رسند به سرنوشت ماهی سیاه دست نمی یابند چون باید از هویت عربی و حرف اول اسمشان برای تکمیل یک سفره استفاده کرد که از خود سفره تا سمکة داخل تنگ همه قربانی سنتی هستند که خودش سین سفره سفله ی سفاهت انسان های جمع شده دورش نمی شود . ماهی های تنگ شب عید به جای پیدا کردن راهشان در رودخانه وادی سیر و سلوکشان مجرای فاضلاب است درست مثل فرزندان همان کسانی هنوز می خواهند نظام مقدس خونواده را دور این سین خائن جمع کنند .

قطعا عید نوروز مایه شادی و خوشحالی و مسرت است اما نه برای آنهایی که به جای نگاه کردن به ویترین مغازه ها نگاهشان به دهان معلمانی است که دم از کم کردن توقع از خانواده می زنند یا آنهایی که با دیدن زنی که یک کودک را در بغل گرفته و با دست دیگرش دست کودکی که پا روی زمین دارد را در دست دارد و دندانش گوشه چادر عطر عفافش را نگه می دارد اما کاسبی اش از وقت خواب بقیه شروع می شود تا شاید با چند برگ مچاله و رنگی چند روزی بیشتر بچه هایش را نگاه دارد و شوهرش بچه هایشان را حراج نکند و فرزندانش الیور تویست و کوزت نشوند .

همه آن منشور حقوق بشری که جوجه انتلکچوال ها و چریک های کت شلواری پوش از آن دم می زنند و حتی نمی دانند چند بند دارد تنها برای این سر هم شده که هر انسانی برای خودش نقطه امنی داشته باشد که به خاطر فکری که دارد یا فکری که باید داشته باشد و ندارد از گلو آویزان نشود . همه ی بار معنایی که واژه آزادی دارد و مغز پیر و انقلاب مخملی زیر آن له می شوند برای این است که هرکسی نقطه امن خودش را خودش انتخواب کند و زیر مقدسات دیگران جیبش خالی و رویش سیاه نماند .

دریغ از فحش هایی که در گلویم و زیر زبانم می خشکد ، دریغ از اشک هایی که باید سهم بالش شوند نه شانه کسی ، دریغ از نفس هایی به زحمت رفت آمد می کنند و جای شکری برای هر دم و باز دم نمی گزارند که بر هر نعمتی شکری واجب  ، دریغ از آن خدایی که ... دریغ از آن خود آیی که ... دریغ از آن به خود آیی که ...

دریغ ...

منطق چه می گوید ؟؟؟

شاید هیچ وقت مثل دیروز که از شدت گرسنگی بعد از پنج کلاس مزخرف و پشت سر هم به سیال بودن منطق ایمان نیاوردم . به عینه می دیدم که همه طی یک فرایند – گیرم ناخود آگاه چه فرقی می کند واقعا به خصوص این روز ها که خود آگاهه همه رفته توی ناخودآگاهشون و بر عکس -  در حال تغییر ذائقه و مزاج هستند چنان که با چشمان مبارکم رویت کردم استاد از شدت فشار سیالات و جامدات در بطن خودش در حال پیچ و تاب و جهش و پرش هیدرولیکی بود و یک دانشجوی احمق می خواست نمره بگیرد و التماس می کرد و استاد انکار . اما همینکه استاد اجابت فرمودند دانشجوی محترم را مورد عنایت قرار داده به زبان فصیح به ایشان فرمودند که من شما را پاس می کنم !!!! این یک نمونه ی عینی از تاثیرات نیاز هاست در روز . جز این نیست که از همین تاثیر نیاز های روزانه می توان به چندین برابر بودن نیاز های شبانه هم برسیم چنان که اگر سر نخ را بگیریم در یک دادگاه شاید مهم تر از هر سند و مدرکی تاریخ عادت ماهانه همسر قاضی ملاک باشد برای تصمیم گیری و دلایلش هم کافی و مشهود به این خاطر که قاضی شب پیشین دچار وا خوردگی جنسی شده و همسرش او را از خود رانده ...

خنده دار می شود همه این جریانات وقتی که از شدت فشار حتی املای درست کلمات فراموشت می شود و بی سوادی مثل من که نمی تواند قهقهه را جای خنده بنویسد حال آنکه می خواهد و حتی انتخواب را با واو می نویسد و البته خیلی این املای انتخواب را دوست دارد در رسته بی پدرانی قرار می گیرد که می خورند و می کشند و بعد در اوج کله پایی یا احیانا با سری دونگ می نویسند . نوشتن پروسه ای پر از منطق است البته حتی همین نیز می تواند تحت تاثیر جریانات نیازی شکل گیرد . چه بسا اگر از من می خواستند داستان هایم را به ازای مبلغ اندکی در زمینه های شناعت ها و خفایای زندگی زناشویی به رشته تحریر در می آوردم . امید وارم گماان نبرید که من یک قلم فروشم . نه من یک نویسنده ام و اگر قرار باشد بین باز کردن مغازه ی لوازم التحریر و هزل نویسی یک را بر گزینم هزل نویسی را بر می گزینم تنها به این خاطر که حتی می توان داستان های ناب را در همین چهار چوب شناعت بار به رشته تحریر در آورد حال آنکه در فروشندگی تنها مساله ناب همان نفهمیدن تفاوت فروش و سود است و شاید هزار بار شکر که من اقتصاد کشاورزی قبول نشدم که اگر می شدم وضعیت من به طور مشخص کامل بود و یا به طور کامل مشخص بود که حتی اکنون هم من تحت یک فشار می نویسم و آن فشار خواب است ...

منطق شاید بگوید که کمک به پیرزنی که می خواهد از خیابان عبور کند و نمی تواند خوب است و باید به او کمک کرد چون شاید کسی به او کمک نکند اما اینکه از قبل کمک به یک پیرزن مفنگی که جانش از فلان جایش در می رود و امروز و دیروز ندارد و در نهایت اتفاقی است که می افتد ، بخواهی کلاست را از دست بدهی و با حذف یک درس یک سال دیگر در دانشگاه بمانی این دیگر می شود کاسه ای که روی آتش قرار گرفته و آشی در آن نیست و کلا" ضرب المثل فراموشم شد .

غرض از همه این سر درد آوردن ها و فک زدن ها و قلم فرسایی هایی که حتی تا اکنون می شود گفت بیشتر برای خود نمایی بوده تا ارایه مطلبی و احتمالا که چه عرض کنم قطعا زیادی چپ گرفتم ، این بود که منطق همیشه هم آن طور که می اندیشیم مطلق نیست با وجود همه شباهت های ظاهری این دو و حتی اگر که مطمئنا همواره ای هم هست ، که می خواهیم جایی محکم دستمان را بیاویزیم که مثل استالینگراد تلنگش در نرود و کم نیاوریم و در نهایت جایی باشد که بتوان گفت : با استناد به این حرفم درست است و عملمم موجه این جای دل نواز و بهشت برین نمی تواند منطق باشد چون خود منطق از نسبیت نسبی تر است .

من ... فرزند یا والد ؟؟

در یک نظام جامع خانواده با هر چهار چوب بندی و شکلی ، چیزی که بتوان بر آدم هایش و سقفی که زیر آن هستند و آن گذر واژه ی مخوف که فامیلی می نامند اسم خانواده را گذاشت ،جایی که بتوان خود را پدر و مادر و فرزند نامید ... حق متعلق به کیست ؟ تا چه حد می توان تو سیلی خورد و تا چه حد می توان مطالبه نمود . من اطلاع دقیقی از دیه و هزینه های سر به نیست کردن نوزادی که به دنیا نیامده ندارم اما می دانم همیشه کنشی وجود دارد و قطعا واکنشی به این مساله که : چرا در این میان انتخواب همیشه با والدین بوده و خلقت برای فرزند ناخواسته ؟

" می خواستی بچه نزایی ؟ مگه من ازتون خواستم که یک شب برای یک لذت زود گذر مرا به این دنیای کثافت بیاورید ؟ اصلا شما که نمی توانید بچه تان را سر پرستی کنید بیخود کردید بچه پس انداختید "

البته همه اینها موادبانه است و اطمینان دارم که خیلی از ما بد تر از اینها را شنیدم و بعضا بر زبان رانده ایم . حق متعلق به کیست ؟ یک پدر یا مادر تا چه زمانی باید فرزندشان را حمایت کنند و این موجوداته نا خلف تا چه حد قادرند روح و روان والدین را به جای دستمال و نوار بهداشتی استعمال کنند .

برای من پدر بودن درست مثل داستان فرانکشتاین است و هیولایی که ساخت و بلای جان و مالش شد . و البته فرزند بودن برایم مثل زندانی بودن در زندانی بود که عزیز ترین کسانم زندان بان بودند و چه کسی است که در نهایت از زندان فرار نکند ...

نکند همه اینها ریشه در تکرار یک معنا به نام آزادی دارد ؟ یا شاید همان تقابل بی انتهای خواسته ها ؟ نمی خواهم واژهای فالاچی را در مدح خانواده تشریح کنم ، همه آنهایی که می شناسند مرا می دانند که هیچ گاه پایبند نبودم . به هیچ چیز . منع نمی کنم اما شاید خیلی به بیراهه رفته باشیم . شاید به جای برداشتن تیغ برای جراحی اره برقی به دست گرفته ایم . نمی دانم آن روز ها هدف از تولید موالید چه بوده ... درست کردن سرباز برای اسلام ؟ کسی که نام خانوادگی را از گور نجات دهد ؟ همدم و اسباب بازی زن هنگام دوری مرد خانه ؟

ایمان دارم که این نیز یکی از سوال های نسل ماست :" برای چه مرا به دنیا آوردید ؟ "

گیرم کلیشه و تکراری ، گیرم بیهوده و مضحک هرکسی نیاز دارد که هویتی داشته باید ، علتی برای معلولی که خودش باشد یا معلولی باشد برای علتی که می بیند . شاید من از همین سوال می ترسم و جوابی برایش ندارم که اینگونه انکار می کنم پدر شدن را ... شاید چون حتی خودم جوابی قانع کننده نیافتم . شاید :

من کودک حماقتی هستم که دستانی بزرگ آفریده است ...

" من برای چه هستم ؟؟"

کسی پاسخی درخور ، حتی الامکان اغنا کننده و نه حتی ارضا کننده برای این پرسش دارد ؟ در این میانه کیست که بتواند سر فراز نا خواسته نبودن حیاتش را فریاد بزند ؟؟ بایستد و بگوید من هستم چون خودم خواستم ... شاید اندوه بار تر از این واقعیت این باشد که بعضا پاسخی از خوانواده شنیدم و شاید شنیده باشید که تنها می توان خاموش ماند و خیره سر تکان داد :

" هنوز هم دیر نشده اگر بخوای خودمان شرت را کم می کنیم "

شاید آنوقت دیگر نیازی به افسوس خوردن برای کودکانی نباشد که به دنیا می آیند تنها برای فروخته شدن ...

و این داستان با تولد هر کودک ادامه دارد ...

خاموشی ... خاموشی ؟؟؟

خستگی هرگز برای هیچ عضوی تبعیض قائل نمی شود . خستگی مرام سرش نمی شود . خبر نمی دهد " نیمی از مردم هنگامی که شب به خانه هایشان بر می گردند گمان می برند که خسته اند ولی همه اینها خمارند " . معدود واژگانی هستند که در این ارتباطه بی بارگی کلمات با یگدیگر متنالسب شده اند بی هیچ دلیل و سابقه و حتی قصدی . خستگی و خاموشی . آرامش و خوشبختی . سکوت و تنهایی .

مدت زیادی است که حرفی گلوگاهم را گرفته است .  حرف ها بیرون نمی آیند حتی چرند آنگونه که پیش از این زینت می بخشیدند وجود حقیرم . شاید از همه این ژست ها و نشخوار واژه ها تنها غرور شکسته ام باقی مانده . غرورم زیر پای خودم جا ماند وقتی فهمیدم که نمی فهمم . یک بنده خدایی می گفت که شاید تو به درجه بالاتری از فهم رسیده ای که اکنون فهمیدی که نمی فهمی .

می دانم و می دانیم که خراب کردن همیشه راحت تر از ساختن است . اما نه این دلیلی می شود برای خراب نکردن و نه حتی من دلیلی برای آن دارم . زجر آور است که برای لمحه ای یا حتی لحظه ای بخواهم بنویسم از حرفی که می دانم هست اما نتوانم. درد آور است این ناتوانی . قطعا کار درست همین است که ننویسم . برای مدتی ... شاید هم برای همیشه . شاید هم تا زمانی که باز دلیلی برای نوشتن داشته باشم .

می شود به زیر کشید انگیزه بشری را که مقابلت ایستاده و قلبش می تپد بی آنکه نفسی درست از سینه اش بیرون آید . می شود شکست و در دست باد رها کرد وجودی را که هستی اش را در کف گذاشته و منتظر است را ... می شود . می توان ... ما همه می توانیم پاسخی در خور کاسه گدایی مسکین نمایی که زانو زده و گدایی محبت می کند بیاندازیم ... همه می توانند ... بستن دهان یگدیگر هنری نیست ... به سخره گرفتن حماقت به قدر بیرون انداختن آب دهن و پرتابش در چهره یک انسان آسان است ... چیزی هست ... چیزی هست که نمی شود نادیده اش گرفت و هر کاری کرد ... روزی هست که باید تاوان داد ... حتی همین امروز...

خسته شدن از یک افسوس مشترک و تکراری و درد بی درمان مردم کتک خورده و قلب شکسته یک پسرک گل فروش و یا شاید دخترک کبریت فروش و شرح درد و رنج و فقر و نیاز و نفس نفس زدن به واسطه گذاردن همه جان در پس و پیش گلو حال آنکه شنوایی نیست بر همه اینها و کدام آخر اینکه و آنکه می گوید اینها همه یاوه است و به همان قدرت می ریند به وجود آنکه بیان می کند آنچه که می پندارد ...

گیرم سالهاست که می دانی تو سیزیف هستی ... سالهاست که می دانی روزی می آید که در این روز لحظه ای هست که در این لحظه ای که می رسد و انتظار رسیدنش را داشتی تو می ایستی ... سیزیف هستی و در میانه راه ... شاید پای کوه و شاید روی قله کوه ... می خواهی به سنگ لگدی بزنی و پا به فرار بگزاری و بروی ... می دانی که همه اینها چرندیات است و چرندیات حماقت است و گوشت حتی دیگر بدهکار هیچ چیز نیست و من می هراسم و از آنکه برسی به این عمق حماقت که نبودن به از بودذن ... به عمق این ذکر هر لحظه ی من ... به ورد شبانگاهی من ... کاش نبودم .

تا آنجا می نویسم که آن کلمه ای که بیخ گلویم گیر کرده رها شود و به زبان بیاورم ... من همچنان می نویسم همچنان که هنوز ...

 

برای الهه

هیچ گاه ... هیچ وقت ... هیچ زمانی .

با هر اصطلاحی که بخواهم و بشود حکایت کنم که سابقه ای در بایگانی نابود و ویران مغزم نیست که پیش از این اوضاع و احوال بدین منوال بوده است ... به هر آنچه بخواهم چنگ بیاندازم تا بقبولانم ، مزبوحانه به تو که نبوده است و سراغ نداشتم ... با هر واژه و کلام و تسلسل حرفی ... اینگونه تو را دور از خویش نیافتم .

حتی زمانی که خبر قبولیت را در دانشگاه تهران شنیدم و زار گریستم که دیدارهایمان به عاقبت یکی بود یکی نبود گرفتار شد ، حتی زمانی که بی خبر بودم از تو و و سایل ارتباط جمعی همه لنگ در هوا مانده بودند و من به خودم می پیچیدم که دوازده ساعت راه فاصله جوابی برای چه کنم نمی گذارد ، حتی هربار که خداحافظی می کردی و می رفتی و دیده ام بر رفتنت منجمد می ماند و گونه ام خیس می شد، حتی هنگامی که اتوبوس هایمان کنار هم پارک کرده بودند و با هم سوار شدیم و تو به شمال می رفتی ومن به جنوب ...

هیچ گاه ... هیچ وقت ... هیچ زمانی ...

اینگونه احساس نکرده بودم و ندیده بودم و استدلال نکرده بودم و نهراسیده بودم و متحیر نمانده بودم و منکوب نشده بودم که اینچنین از تو دور شدم ... دور است حتی یادت ، حتی خیالت و حتی واژگانی که پیش از این در عمق مغزه استخوانم بود . چنان دور که حتی انتزاعی هم نمی توانم ببینمت وقتی پشت گوشی می گفتی : " منو ببین " و من می پرسیدم " چطوری " و تو می گفتی : " انتزاعی " دیگر حتی انتزاعی هم نمی شود تو را دید . پیرم یک عینک به تو دادم ولیکن از من چه ها را نگرفتی ؟ هیچ چیز را از من نگرفتی ... تکاملی در کار نبود . چیزی از من نخواستی ... گیرم همه مشتی یاوه حتی همین کلام آخر شب من بعد از نیم ساعت صحبت ... می خواهم و باید حرف بزنم . حتی اگر آخرین سنگر سکوت باشد ... اما همه حرف هایی که می خواستم بگویم گفتنی است . حرف های نا گفتنی و نگفتنی من باشد برای وقتی که ...

من حرف نمی زنم ... شنوایی ندارد یاوه هایم ... آری بیش از اینها می توان خاموش ماند ...

اینقدر دور و مهم نیست چقدر نزدیک ...

هرگز اینگونه تو را از دور نظاره نکرده بودم ... هیچ کس را ... شاید تو بودی . شاید نه .

هرگز... نه اینقدر دور ... به اندازه همه سه نقطه ها ... بی معنا تر از همه پرانتز ها ...

خیلی دور ... اینقدر که دیگر حتی دور بودن هم مهم نباشد ... ولی بودنت حتی دور هنوز مهم است ... شاید فقط همین بار ... همیشه مهم است.

برج بابل ... در تکاپوی فهمیدن ...

مساله نوشتن نیست ، مساله دریافتن نیست ، مساله انگیزه نیست ...

و من حتی اینقدر مغزم کار نمی کند که سنگین آنگونه که باید بنویسم . آنگونه در اساطیر تو که من خود در آن زندگی کردم جایی برای جان کندن و نوشتن نبوده و نیست و نگاه کرد و رسید و دید که اینگونه من در اندیشه فرو رفته چشم می گشایم تا تو را ببینم بی آنکه از اصل مطلب دور بمانم و چهار بعد را که شاید هم بیشتر به تصویر بکشم که برگردیم سر اسطوره ها که همیشه زندگی را تشریح می کردند و تو چرا اینقدر این سور رئال را در باور و وجود جاری می کنی حتی در اندیشه ای که می خواهی شامل ادبیات ارائه دهی هم به سور رئال ترین اشاره می کنی یعنی اسطوره ... اسطوره کجای باستانشناسی است .

می گفت که هیچ از نوشته هایم نمی فهمد یا شاید هم همان نوشته خاص و بعد نوشت و کامنت گذاشت و چرند نوشت . تنها کسی که عمق نوشته ها را می فهمد کسی است که خودش هم ورای واقعیت در توهم حشیش باشد چونان که من هستم . نوشتن آنگونه صداقت است که تو بخوانی و نفهمی اما بدانی که نوشته معنایی دارد حالا از ظاهر نوشته و ردیف شدن کلمات اما باید بفهمی که چیزی هست در آن و باید اندیشید . این است که می گویم باید از زی رواقعیت سر بر آورد و نگاهی به بالا دست کرد که اکنون چند میلیون جوان در سراسر جهان در میان کهکشان ها با تنها یک ویژگی مشترک و آنهم هیچ نخواستن در تلاش و تکا پو هستند و هنوز به زمین نرسیده و هبوط نکرده عروج می کنند آنهم با مشتی علف ...

همه چیز در کنار عرش الهی برگزار می شود ... از تنفس گرفته تا قضاوت تا قضاوت و هنوز می دانم که نمی توانم و نخواهم توانست بدین راه و روش سرفه هایت را نگاه می کنم و بگویم فرقش در دماغ دیگران و فرقی ندارد ... این دیدن ها می گریزند و نه حتی خودم هم شاید ب په درستی و راستی نمی فهمیدم چه می نویسم حتی اکنون ... اما وقتی موئلف مرده است دیگر چه تفاوتی دارد که می فهمم یا نه ...

شرایط هرگز آنگونه که می باید می بوده نبوده هرچند سوختیم و ساختیم تا برج بابل را در توهم ساختیم با مشتی علف که به عاریت گرفتیم از تاجه خاری که بر سر مسیح بود تا دوباره به خدا برسیم ... ما جوان ها ... برج بابل ساختیم در عرش برای قضاوت .

زبان های مختلفی که خداوند پس از ویرانی برج قبلی به ما داد تنها برای این بود که برای رسیدن به فهم و فهماندن یک مفهوم ساده به همدیگر سالهای دراز در زمان شنا کنیم ...

 

ورای سیری شکم و لیزی زیر شکم...

لحظه هایی هست که آرزوی نبودن می کنی . لحظه هایی هست که معنایی ندارند .  لحظه هایی هست که ژرفای بی تفاوتی توی گلو پس می زند . لحظه هایی هست . نمی توان پذیرفت .

نمی توان جنگید با آنچه ادراک نمی شود . لحظه هایی هست که می رینی به هر آنچه اطراف توست . لحظه هایی که حتی نمی شود خیره ماند چونان نگاه مردگان سرد بر دود یک سییگار در شکل یک فنجان .

چند می  زنی  به موهایت ... نمی توانی بجوی و هضم کنی ... در دهانت جایی نیست برای نشخوار روزمرگی  ...  برای سقوطه بی نهایت انگیزه و انرژی  برای یک زندگی شاد و خوشحال .

و حتی خنده یی تلخی ... نیستی رژه می رود در حواست و تو حواست انگار نیست ... نگاهه لرزان و لغزان انسان ها بر اندامت . نگاهی سرشار از ترس ... ترس از حالتی  که تو در آن چیزی  برای از دست دادن نداری ...

ترس از حالتی که تو عرقه می شوی و دیگران آخرالزمانه پیش از موعد را زیر لب زمزمه می کنند ... سکوتت صورتک های دروغین رریا را خش می اندازد ...

لحظه هایی که به هم گره می خورند و روز هایت را می سازند . تو در این روز ها از همه چیز بیزاری حتی از آنچه روزی من دوستش داشتم ... می گزرد ، می گزرد ... تکراره بینهایت یک بداهت ... باید نگاه کرد باید دید و نگاه کرد باید همواره رفت و نگاه کرد ...

ریشخند می زنی به زندگی سگی دیگرانی که می ستایندت . فریادی نمی کشی که کسی بشنود . جملاتت در سکوت گم است و چرندیات تکراری من در غالب کلمات در نظرت برگ های ریزان خزان است که کود می شوند برای گلدانی که پدر می خرد و فرزند پایش می شاشد ... گلدان خشک می شود و برگ هایش می ریزد و این فرایند بی انتهاست ... مثل شبهایت مثل اسم هایت مثل ... دروغ هایم .

نیازی نیست من می نشینم و منتظر می مانم ... انتظار برای روزی که اکنون خاطره است . خاطره ای که رویایش را می بینم . رویایی که پای مهتاب در آن جایی ندارد . مهتابی  که آرزویی بر نمی انگیزد . آرزویی که برای به زبان آوردنش افتادن به ستاره ای نیاز نیست ...  و همه اسم های دخترانه که گویی برای زیبایی خلق شده اند :

مهتاب ، ستاره ، آرزو ، رویا و حتی  ... زیبا  . اما تو می گویی که آرام نامیست پسرانه ... 

می گذرد ، می گذری  ، می گذرم ...  روزی  روی پلی در آن سوی شهری روی اتوبانی منتظرت هستم ...

 

پ. ن : عنوان این مطلب بر گرفته از شعری است از دوست عزیز ناصر ریحانی

سیاست در رابطه...

هست اختلافی ، ترس از عدم اعتماد یا آنکه دیگری نباشد آنگونه صادق که همیشه هم اینگونه است چون نیست آن طرف آن گونه که می نماید آنگونه که می پنداریم ، ... رابطه ای که ترس در آن غرق است و هرگز نمی توان و نمی باید آنگونه که کامل ادا کند ارادتی به آن را که کامل است ، دوستی دو طرفه ، عشق دو طرفه ، دوست دو طرفه ، دوست داشتن ... اینکه این رابطه ، این چیزی که بین ماست ، این قلب ، این صنوبری ، این بیضی بین ماست ، این متفاوت است ، اینکه یکتاییم و این یکتاییست که منحصر به فردمان می کند تا مقبول شویم و آرام شویم و بعد بگوییم این منحصر به فردی است و نیاز و احتیاج و بتراشیم و خودمان را رها کنیم تا به آزادی برسیم با تنبلی و نه انقلاب ... تا نخواهیم در خیابان برویم و شعار بدهیم ... ولیکن هرگز به جایی نمی رسد .

"هیچ چیز نبود در میان و نیست " و بعد فحش ها چون تنهایی اضافی می شود ، حریم دار می شود و ناگهان دیوار می شود و ناگهان دیوار ایجاد می شود و آنگاه از سر ناچاری روزمرگی و خانواده وارد می شود و دیگری چیزی نیست ورد زبانشان ... می دانم که اینگونه است و خواهد بود و دیگر چیزی ارزشمند نیست . من انگاره ای ندارم . من می بینم که جایی نیست در انتها اما برای ارضای کور کورانه می گویم بگزار باشد و دوست بدارم .

چونان که با دیوانگانی بازی کنی و با دیوانگی بازی کنی که بازی می کنی اما دیوانه نیستی و تنها بازی می کنی و بدانی که قانونی نیست یا که هست و تو نمی دانی و باید حرکت کنی و ادامه بدهی شاید که راهی بیرونی به درونی زیبا باشد .

باید این فکر در ذهن باشد که اگر جایت عوض می شد آنگاه آیا طرف رابطه ات شبیه ات می شد یا نه ؟!