سال نو ... مبارک .
حرف از نسبی بودن مقدسات و مناسبات و مناسک و معابد زدن همانقدر تکراری است که اجابت مزاج در طول حیات برای یک بشر سالم و متعادل و نه حتی پیرمردی مبتلا به سرطان پروستات یا نارسایی کلیه ، حتی برای خودم که گویی از یاوه بافی خسته نمی شوم .
دو دسته اند . یا شاد ، یا ناراحت . مهم نیست که چه رویداد منتظره وغیر مترقبه و حتی با ترقه ای روی داده باشد که بشود رویدادی که تاثیری بگزارد بر احوالی و پیچیده شود حال و احوالات و آدم حتی اندکی دگر شود . آدم ها هنگام تحویل سال نو و اگر مثل هر کسی جز من دور اندیش و حتی روزی و هفته ای پیش از آن یا افسرده اند در خود گرهی گم که دیگر به ساعت تحویل و دعای مذکورش نمی اندیشند یا آنچنان شاد که تنگ ماهی را پنجاه بار شستشو می دهند تا مبادا ماهی از بیماری انگلی هنگام تحویل سال مرده باشد و چشم شور و بد کور ، سالشان همگام با بدبختی باشد .
لحظه ای هست که می آید و می گذرد و من حتی به درستی نمی دانم این قرار داد سال و ماه و هفته از کجا آمده چه رسد به ساعت و دقیقه و ثانیه و صدم ثانیه ای که با دقت محاسبه اش می کنند و نه حتی فکر می کنم که لحظه تحویل سال مشغول انجام کدامین فریضه مستحب و بعضا مکروهی هستم . لحظه ای . که می آید . و . می گذرد . مثل همه لحظه های دیگری که برای خودمان به عنوان شروع مجدد ابلاغ رسمی می کنیم به تک سلول ها و در نهایت ما تحت مبارک و فراخمان رخصت حرکت نمی دهد و باز می نشینیم و زندگی مچاله می شود زیر همت بلندمان که عرش را در لحظه می پیماید و آرمان را در سال نوری به مرحله ظهور که بچرخ تا بچرخیم و لج در لج اندر لجبازی با لجنی که در خود است .
سال پیش هنگام تحویل سال نو در خیابان رانندگی می کردم . درست خاطرم هست که پشت چراغ قرمز بودم و نه حتی چراغ به یمن سال جدید چون چمن سبز شد و نه حتی آن چهار راه پر بار تر و شکوفا تر . الان آن چهار راه تبدیل به توده ای از خاک و تیر آهن شده و به عبارتی می پیوندد چنان که پیوسته است به کارگاه های عظیم کاریابی و راه سازی و چراغ راهنمایش به نقطه ای دور نقل مکان کرده که به طور دقیق پنج چهار راه با آن خانه سابقش فاصله دارد و به عنوان چراغ چشمک زن یک میدان از آن استفاده می شود و میزان توجه به چشم های سه گانه اش که انسان را به اساطیر یونان باستان متصل می کرد به مقدار بسیار زیادی کاهش یافته است و من این چراغ را از یادگاری که رضا و امید روزی بر آن نوشته بودند تشخیص دادم و احسنت گفتم به صرف جویی شهرداری و استفاده بهینه در سال همت مضاعف و کار مضاعف که فلان جای مبارک همه را سرخ فرمود به خاطر دو کاره بودن و کار دومی که چیزی جز مسافر کشی نبوده .
در همه این سالی که گذشت به جز همین لحظه اکنون که به یاد آن لحظه افتادم دیگر حتی یکبار به خاطر نیاوردم که کجا بودم و چه کردم . هرچند امسال را اگر در ترازو بگزارم کفه اش رو به لحظه های شاد می چرخید و می چربید به خاطر گشتاور نیروی خوشی هایی که داشتم و آشنایی هایی که بر من مستولی شد و به واقع قدمشان بر تاج سرم مبارک .
نه هیچ سال تحویلی و نه هیچ سالروز تولدی شاد نبودم . پیر شدن با هیچ نگاه و بینشی مگر افزون شدن بر تجربه نیکو نیست که آنهم آنقدر مثال نقض یافته که به جرات می شود به نا خلف بودن برهانش نظر داد و نظر را با استدلالی بیضوی تر اثبات کرد . پیر شدن حس مزخرفی است حتی برای جوانی مثل من که قبل از هر چیز دیگری در آیینه مو های سفید شده اش را می بیند که فراتر از تعداد انگشتان دست شده اند بی آنکه کار در آسیابی در کار باشد برای کسب در آمدی و نه حتی کتیرایی که خوش تیپ ترش کند و متحیر هم خودی که ایستاده مقابل آیینه و هم خودی که در آیینه است که "این غریبه کیه از من چی می خواد "
روح زندگی که بمیرد روح آدمی به خنده می افتد و مرگ متحیر نظاره می کند و عزرائیل استعفا می دهد و خدا سرگشته می شود که چه شد که اینگونه شد . ملایکه ی در رکوع و سجود دست بر شکم گرفته از دل درد به خود می پیچند و صف یک صد و بیست و چهار نفری پیامبران که هزارش را جا انداختم نمازشان را نعوذ بالله می شکنند تا ببینند که کدام حیوانی است این گونه ترک بر تکامل نسلی منحصر به فرد انداخته است . اسرافیل انگشت به دهانی که ما تحتی را مثل می زند که آخر من چه کنم ، بدمم در این سوراخ را باز هم منتظر بمانم . جبرئیل تخمه می شکند و پشک می اندازد بین اسطیری که برایش ساخته اند تا کدام یک را برای آخر الازمان انتخاب کند که مبادا بال هایش اضافه بر افسانه بسوزد و ندانسته گرفتار مامون شود و او بد عهدی اش را با تیزی پل صراط بدهد .
تمامش می کنم این روده درازی نیمه شب را از آنجا که نه سر رشته ای در زیست شناسی و اعضا داخلی بشری که خودم یکی از آنها باشد دارم و نه انگیزه ای برای نتیجه گیری از سالی که در نهایت فرقی داشت اما فرقش را مجالی برای ابراز به دماغی نبود . هر چند فرقش هم دستی بر اراده او نداشت و ایستادنش منوط به حضور آنکه می دانم و می داند و می دانیم که اگر نبود زانو می زد بی تفاوتی همچون همیشه که اینبار شاید نه ... حتما به زانو می نشست و قطره ی اشکی از گونه مسیح ...