موج ها
برای علی رضا
یک دسته چوب هایی که روزی زیر سایه ی چند تا میخ بهشان می گفتند کشتی سوار چند تا موج با خودشان و موج ها شرط می بستند که با این زیر و رو کشیدن امیال و آرزوهایشان وقت رسیدن به تخت سنگها کدامشان به زیر می روند و خورد می شوند و کدامشان روی دست های موج خودش بلند می شود و سر از ساحل در می آورد و تکه چوبی می شود برای گرم کردن یک دور افتاده در ساحل ...
علی چشم هاش را بسته بود و با بالا و پایین رفتن نوای موسیقی زیر و رو کشیده شدن روی دست های موج را احساس می کرد. شاید اندکی آرامش حد فاصل دو تا مشتری که با باتوم روان های خسته را متلاشی می کردند . شاید از خودش می پرسید موج من ، من را کجا می برد . چه می شود . به زیر می روم . بلند می شوم روی دست هایش و غرق در غرور برای یک بار هم که شده به همه انتخاب ها و صبر و رنج و درد و فهمیده نشدن هایم افتخار می کنم .
خیلی سخته کسی نفهمتت ولی از آن هم سخت تر این است که کسی که دوستش داری نفهمتت . و تو می پذیری همه چیز را نه چون تو بیچاره ای و بدبختی . نه . چون تو می دانی که شاید روزی بیاید که بفهمندت و همانطور که تو می فهمی ...
دسته چوب ها هنوز در حال چانه زنی برای شرطی مناسب بودند . چه کاری لذت بخش تر از شرط بندی در اوج بیکاری . وقتی کاری از دستت بر نمی آید جز صبر کردن و نظاره کردن دستی که به آن سرنوشت می گویند کی سیلی می زند و کی به نشان رحمت روی سرت قرار می گیرد .
در میان آدم هایی که برای دلخور نشدنشان باید باید با خندیدنشان بخندی و با گریه هایشان گریه کنی و رفیق سوت و کور لحظه های هم دردیشان باشی . لحظه هایی که تنها می خواهند شنیده شوند نه گفته ... و نقابی که حتی در خصوصی ترین مکان برای روحت هم باید از جسمت و اعصابت محافظت کند : اتاقی که فکر میکنی متعلق به توست .
جایی که ایمانت به زانو نشسته و تو اینبار خداوند را خندان می بینی و به حال مشاهده که دست به سینه نظاره ات می کند . می پرسی . چرا جوابی نیست . حرکت آهسته آدم ها حد فاصل دو دیوار که جایی را می سازد که تو در آن کار می کنی و انتظار برای شنیدن حتی نفس های یک انسان که به ناجی بودنش ایمان داری و شاید رها شدن از این خستگی پایان ناپزیر ... تاوان چیست .
و باور به اینکه همه اینها فقط و فقط مشتی کلام و واژه ی بی ارزش است برای جاودان کردن لحظه ای که حتی ارزش جاودان شدن را هم ندارد . نگاه می کنی و می بینی مساله فقط خواستن است . جایی که خواست تو در مقابل خواست بقیه قرار می گیرد. حریم تنهایی انسان هایی که به هم نزدیکند از هم دورشان می کند .
می خواهی برای یک بار انتخاب کنی نه اینکه انتخاب شوی . حرف بزنی به جای شنیدن . نفس بکشی در چیزی که برایش زحمت کشیدی . لحظه ای با کسی باشی که به پایش نشستی و لختی آرامش ... آرامشی که از ساختن باشد نه ویران شدن . آرامشی که برای ساختنش عمری گذاشتی و بالاتر از آن شرافت و معرفتی ...
روز ها از کنار هم می گزرند مثل کاغذ هایی که از کتاب های درسی سال قبل می کندی برای سوزاندن در چهارشنبه سوری . موسیقی اوج می گیرد و لحظه به لحظه به ساحل نزدیک می شوی . در هر حال خوشحالی . چه با موجت به زیر بروی چه رو بیایی و نجات یابی در نهایت از بلاتکلیفی و انتظاری متهوع نجات می یابی . به اندازه کافی جنگیدی . اینجا جایی است که دیگر چیزی در دست های تو نیست وقت آن است که بقیه هم کارت هایشان را نشان دهند ... ایمان ، امید ، پدر و مادر ، دوستان و شاید ورای همه اینها نوبت خداست که جایش را پیدا کند و کاری انجام بدهد .
دیگر تنها انتظار است . انتظار و انتظار ...
چوب های کناریت را می بینی که از ترس خودشان را یکی یکی خیس می کنند . تو ایستادی نه آنچنان که باید محکم و استوار و خالی از ترس ولی ایستادی . تشنج روانت را به هم ریخته است . حال گمشده ای را داری که سه سال تمام بدون آب و غذا به طور معجزه آسایی در یک بیابان زنده مانده و به حرکتش ادامه داده و به خودش می گوید : باید چیزی باشد . شهری . دهکده ای روستایی . هر چیز . حتی کسی . و چه بهتر کسی ...
و در نهایت چه فرقی می کند ... مگر نه آنکه در بهترین حالت شرطی را می بری از موج هایی که دیگر هرگز نمی بینی و اسیر دست انسانی می شوی و می سوزی یا زیر خروار ها شن و ماسه مدفون می شوی ... وقتی همه چیز باید جایی تمام شود دیگر چه فرقی می کند که چطور تمام شود ... جز اینکه اینها همه واژه هایی است که تو به آنها ارزش دادی ...

